تلفن سه بار که زنگ بخورد هر بار هم یک تک باشد آنوقت معلوم می شود که با من کار دارد سینا عرق کرده تمام بدنش . می خواهم پنجره را باز کنم ، نگاه می کنم ، همانجا لم داده هنوز کف اتاق . با لباسش اول عرق های صورتش را پاک می کند ، هنوز دستم به پنجره است و نمی دانم که باید بازش کنم یا نه !
شوقی است که
امید دیدارت را بهار می کند
کاش همچون خواب کودکی
به خیالی اندک
مهمان اتفاق چشمانت بودم
های ؟
موج تو را گرفته است یا اروند را ؟
نه !
اروند داغ دستهای تو را دارد
و گر نه
این همه موج چه می خواهند
وقتی که حادثه ات
میان پلکهای مادر
تکرار می شود هر روز
حوالی ضلاه ظهر
وقتی
قافیه میان چشمهايت بلاتكليف است .
در ابتذال خیس خیابانهای شهر
وقتی طاقتم
کم می آورد
پیش غیبت چشمهات
کاش می دانستی
یافتنت حادثه ایست
که آخر پاییز هر هفتاد و دو سال یکبار
تکرار می شود
آنگاه که
چشمان همه مردم شهر درویش شده باشد .
همه چیزمان خوب شده است . الحمدالله . خدا را شکر . این بار نمایشگاه کتاب شیراز بهتر از همیشه بود .
دستشان درد نکند . یک سالن بزرگ هم اضافه کرده بودند .
عجیب است . ساعت 2، 3 بعد از ظهر آنجا
باشی ، اینهمه ازدحام جمعیت را ببینی ، آنوقت معلومت می شود که کار ریشه ای بوده . بنیادی بوده .
هزینه ها را دور نریخته اند . امکانات چاپ کتاب حرام نشده است . تمام چیزهایی که به درد مردم می خورند
را چاپ کرده بودند . چه خوش است دل مردم . بستنی می خورند و زیر باران کتاب هایشان را می کشانند تا
ماشین . این کارهای مردمی است . خوب است . اگر این طور نبود هر کس با یک کتاب بیرون نمی آمد .!
کتاب آشپزی بود تا .....
رمان های کلاسیک هم بودند . در قطع ها و رنگ های مختلف . طوری که به هر کتابخانه ای بیاید .
امسال کتابهای پاسخ به مسائل ..... و ...... هم زیاد بود . خدا توفیقشان بدهد که حواسشان به همه جا بوده.
آنها هم که خودشان را جدا از مردم می دانند همان بهتر که شرکت نکنند . همان تهران بمانند .!!!
بی آنکه
گداری مانده باشد
از موجکوب چشمهات
اروند هم که باشی
باز هم
ماهی می شوم
در گل آلود پاییز هر سالت
...............
به گوشه زلالی
صیاد را فرصتی ده
هرچند
تنها ماهی می داند
طعم تیز قلاب را
میان دستهایت دریچه ایست
وقتی تمام پنجره های باز و بسته
به ابتذال خیس خیابانهای شهر زل زده اند
دستانت را
و دریچه را
محکم نگهدار
من
مهمان هر شب آغوشت خواهم شد
تا به غنیمت پنهان چشمهات رسیده باشم
از انگشتهای زخمی من
تا حرارت دستهایت
فاصله را فقط
ثبت احوال اشتباه کرده است
وگرنه
همه ما
متولد سال هزار و سیصد و پنجاه و بیشتریم
از دستهای من
تا لمس انگشتانت
حقیقت
تنها
یافتن سکه ایست
میان برگها .
که سالهاست به دیدار لبخندت در باد بسنده کرده ام .