تبليغاتX
دست نوشته ها

تلفن سه بار که زنگ بخورد هر بار هم یک تک باشد آنوقت معلوم       می شود که با من کار دارد  سینا عرق کرده تمام بدنش .               می خواهم پنجره را باز کنم ، نگاه می کنم ، همانجا لم داده هنوز کف اتاق . با لباسش اول عرق های صورتش را پاک می کند ، هنوز دستم  به پنجره است و نمی دانم که باید بازش کنم یا نه !

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 11:52 توسط بهروز ثابت |

آنچه میان ابروهایت بهم می رسد

شوقی است که

امید دیدارت را بهار می کند

کاش همچون خواب کودکی

به خیالی اندک

مهمان اتفاق چشمانت بودم

+ نوشته شده در جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 10:22 توسط بهروز ثابت |

چه غوغا می کند

های ؟

موج تو را گرفته است یا اروند را ؟

نه !

اروند داغ دستهای تو را دارد

و گر نه

این همه موج چه می خواهند

وقتی که حادثه ات

میان پلکهای مادر

تکرار می شود هر روز

حوالی ضلاه ظهر

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 21:38 توسط بهروز ثابت |

شعر نمی شوند این روزها

وقتی

قافیه میان چشمهايت بلاتكليف است .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 23:0 توسط بهروز ثابت |

گم می شوم

در ابتذال خیس خیابانهای شهر

وقتی طاقتم

کم می آورد

پیش غیبت چشمهات

کاش می دانستی

یافتنت حادثه ایست

که آخر پاییز هر هفتاد و دو سال یکبار

تکرار می شود

آنگاه که

چشمان همه مردم شهر درویش شده باشد .

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 12:17 توسط بهروز ثابت |

 

همه چیزمان خوب شده است . الحمدالله . خدا را شکر . این بار نمایشگاه کتاب شیراز  بهتر از همیشه بود .

دستشان درد نکند . یک سالن بزرگ هم اضافه کرده بودند .

 عجیب است . ساعت 2، 3 بعد از ظهر آنجا

باشی ، اینهمه ازدحام جمعیت را ببینی ، آنوقت معلومت می شود که کار ریشه ای بوده . بنیادی بوده .

هزینه ها را دور نریخته اند . امکانات چاپ کتاب حرام نشده است . تمام چیزهایی که به درد مردم می خورند

را چاپ کرده بودند . چه خوش است دل مردم . بستنی می خورند و زیر باران کتاب هایشان را می کشانند تا

ماشین . این کارهای مردمی است . خوب است . اگر این طور نبود هر کس با یک کتاب بیرون نمی آمد .!

کتاب آشپزی بود تا .....

رمان های کلاسیک هم بودند . در قطع ها و رنگ های مختلف . طوری که به هر کتابخانه ای بیاید .

امسال کتابهای پاسخ به مسائل ..... و ...... هم زیاد بود . خدا توفیقشان بدهد که حواسشان به همه جا بوده.

آنها هم که خودشان را جدا از مردم می دانند همان بهتر که شرکت نکنند . همان تهران بمانند .!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:51 توسط بهروز ثابت |

به آب می زنم

بی آنکه

گداری مانده باشد

 از موجکوب چشمهات

اروند هم که باشی

باز هم

ماهی می شوم

در گل آلود پاییز هر سالت

                                    ...............

به گوشه زلالی

صیاد را فرصتی ده

هرچند

تنها ماهی می داند

طعم تیز قلاب را

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:52 توسط بهروز ثابت |

 

میان دستهایت دریچه ایست

وقتی تمام پنجره های باز و بسته

به ابتذال خیس خیابانهای شهر زل زده اند

دستانت را

و دریچه را

محکم نگهدار

من

مهمان هر شب آغوشت خواهم شد

تا به غنیمت پنهان چشمهات رسیده باشم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:43 توسط بهروز ثابت |

 

از انگشتهای زخمی من

تا حرارت دستهایت

فاصله را فقط

ثبت احوال اشتباه کرده است

وگرنه

همه ما

متولد سال هزار و سیصد و پنجاه  و بیشتریم

از دستهای من

تا لمس انگشتانت

حقیقت

 تنها  

یافتن سکه ایست

               میان برگها .

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 1:59 توسط بهروز ثابت |

به نجوایی حتی پیچیده در باد مهمانم کن

که سالهاست به دیدار لبخندت در باد بسنده کرده ام .

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 9:43 توسط بهروز ثابت |