در ابتذال خیس خیابانهای شهر
وقتی طاقتم
کم می آورد
پیش غیبت چشمهات
کاش می دانستی
یافتنت حادثه ایست
که آخر پاییز هر هفتاد و دو سال یکبار
تکرار می شود
آنگاه که
چشمان همه مردم شهر درویش شده باشد .
همه چیزمان خوب شده است . الحمدالله . خدا را شکر . این بار نمایشگاه کتاب شیراز بهتر از همیشه بود .
دستشان درد نکند . یک سالن بزرگ هم اضافه کرده بودند .
عجیب است . ساعت 2، 3 بعد از ظهر آنجا
باشی ، اینهمه ازدحام جمعیت را ببینی ، آنوقت معلومت می شود که کار ریشه ای بوده . بنیادی بوده .
هزینه ها را دور نریخته اند . امکانات چاپ کتاب حرام نشده است . تمام چیزهایی که به درد مردم می خورند
را چاپ کرده بودند . چه خوش است دل مردم . بستنی می خورند و زیر باران کتاب هایشان را می کشانند تا
ماشین . این کارهای مردمی است . خوب است . اگر این طور نبود هر کس با یک کتاب بیرون نمی آمد .!
کتاب آشپزی بود تا .....
رمان های کلاسیک هم بودند . در قطع ها و رنگ های مختلف . طوری که به هر کتابخانه ای بیاید .
امسال کتابهای پاسخ به مسائل ..... و ...... هم زیاد بود . خدا توفیقشان بدهد که حواسشان به همه جا بوده.
آنها هم که خودشان را جدا از مردم می دانند همان بهتر که شرکت نکنند . همان تهران بمانند .!!!
بی آنکه
گداری مانده باشد
از موجکوب چشمهات
اروند هم که باشی
باز هم
ماهی می شوم
در گل آلود پاییز هر سالت
...............
به گوشه زلالی
صیاد را فرصتی ده
هرچند
تنها ماهی می داند
طعم تیز قلاب را
میان دستهایت دریچه ایست
وقتی تمام پنجره های باز و بسته
به ابتذال خیس خیابانهای شهر زل زده اند
دستانت را
و دریچه را
محکم نگهدار
من
مهمان هر شب آغوشت خواهم شد
تا به غنیمت پنهان چشمهات رسیده باشم
از انگشتهای زخمی من
تا حرارت دستهایت
فاصله را فقط
ثبت احوال اشتباه کرده است
وگرنه
همه ما
متولد سال هزار و سیصد و پنجاه و بیشتریم
از دستهای من
تا لمس انگشتانت
حقیقت
تنها
یافتن سکه ایست
میان برگها .
که سالهاست به دیدار لبخندت در باد بسنده کرده ام .
شيرين خيلي وقت بود كه وبلاگش رو به روز نمي كرد .
شايدخيلي اتفاقي ،براي اينكه ببينم – مثل Email ها كه بعد از يه مدت سر نزدن بايد دوباره فعالشون كني - هست يا نه !
روي لينكش كليك كردم و خب ، با اين آلبالو خشكه مواجه شدم . ( كليك كنيد حتما و ببينيد )
جالبه ! نمي دونم چه اتفاقي افتاده و چرا ؟ احتمالا ما هم براي پس گرفتن حق خودمون با اين آقاي عزيز وارد مذاكره مي شيم .
مي تونيد در مرحله اول ازش بپرسيد چرا ؟ نه ! يه كم محترمانه تر ، ببخشيد چرا ؟ اون احتمالا و چون اتفاقا بچه شهر هم هست
مي فرمايند : دلم خواست .
نوشته هاي شيرين رو روي اين وبلاگ ببينيد . لطفا لينك ها رو هم اصلاح كنيد .
قرار نبود اينجا به روز بشه
يا اينكه به اين زودي ها اين اتفاق بيافته
اما اتفاق افتاد
مثل اتفاقي كه ديروز افتاده و من امروز سنگيني اين اتفاق رو حس كردم .
از هر چند هزار آگهي تسليت كه مي بينم يكيش ما رو ميخكوب مي كنه .دهنمون بدون اينكه بفهميم باز مي مونه از تعجب .
شايد همون اولي درست باشه . اينكه تا چهره اي يا اسمي آشنا نبينيم انجوري نمي شيم .
اتفاق مي افته . بدون اينكه از كسي بپرسه . و ما تنها بعد از چند ثانيه - كه شايد به خودمون اومده باشيم – مي گيم خدا رحمتش كنه .
بر مي گرديم و همه چيز دوباره شروع مي شه . تو رو و چهره خندانت رو كه حالا توي برد اداره رفتي تنها مي ذاريم . همه مون .
نمي دونم چي ميشه .كجايي ؟ الان داري به ما مي خندي شايد ! شايد به خاطر همين كه مي گيم خدا رحمتش كنه . براي اينكه
فكر مي كنيم اين بهترين جمله براي گفتن تو همچين جاييه .
پوست تن دوباره شكل نخستين را به خود مي گيرد ، با يادگاري از درد و آشوب
جان مي يابي و جان مي دهي ما را كه ديدنت را در آستانه در به انتظاريم .
دستهاي پدر هميشه بوي نان گندم مي دهد و نويد آخر ماهي پر از خرت و پرت براي بچه كارگرها .
تا حساب همه را بدهي و ما لبخند بعد از تقسيم شادي هايت را جشن بگيريم .
|
|
|
از نگاه محمد حسن شهسواری
سمت تاریک تقدس
نگاهی به مجموعه داستان «سمت تاریک کلمات»، نوشتهی حسین سناپور
جامعهی شهری یکی از مظاهر دنیای مدرن است. یکی از دیگر مظاهر این جهان، تقدس حوزه خصوصی است. در جامعه روستایی و قبیلهای، تقریبا چیزی به نام حوزه خصوصی وجود نداشت. هم به این دلیل که تعداد افراد کم بود و همه همدیگر را میشناختند و از مسائل خصوصی هم خبر داشتند، و هم به این سبب که در روستا یا قبیله، همه چیز باید در راستای منافع جمع قرار میگرفت. تنها در دنیای مدرن و شهرهای بزرگ بود که دو حوزه عمومی و خصوصی از هم جدا شدند و هر کس در حوزه خصوصی خود توان هر کاری را داشت البته تا جایی که نه به دیگران آزاری رساند و نه یا شاید سودی. زیرا که افراد بسیار بودند و انسانها همه اعضای جامعه را خود را نمیشناختند. تا جایی که در همین تهران بزرگ خودمان ممکن است شما نام همسایهی واحد بغلیتان را حتی با وجود یک سال همجواری، ندانید.
اما اتفاقی که با تقدس یافتن حوزهی خصوصی پیش آمد، تنهایی انسانها و عدم توانایی ارتباط با دیگران بود و داستانهای مجموعه «سمت تاریک کلمات» در همین حوزه است که معنا مییابد. شخصیتهای داستانهای این مجموعه، به شدت علاقه به ارتباط با دیگران دارند اما آن قدر در ذهنیت خود فرو رفتهاند و با دنیای خصوصی خود خو گرفتهاند که توان ارتباط برقرار کردن با دیگران را ندارند. در داستان «خواب مژهات» دیالوگهای طولانی مرد داستان را همراه با تک جملههای زن داستان میخوانیم که انگار در دو سیاره مختلف زندگی میکنند. داستان «خیابانهای نیمه شب» که یکی از بهترین داستانهای سالهای اخیر در مورد عدم توانایی ارتباط میان انسان مدرن به زبان فارسی است، این معنا را به زیبایی تصویر شده است. به ویژه این که در این داستان تلفن (وسیلهای مدرن) خط ارتباطی بین دو شخصیت داستان است؛ یعنی تکنولوژی حتی امکان چهره به چهره شدن انسانها را از هم آنان گرفته است. داستان «کابوس بیداری» اساسا داستانی درباره جدایی است و باز تلفن کانال ارتباطی برای مصور کردن این معنا. نویسنده در داستان «با تو حرف میزنم، با تو» گامی فراتر برمیدارد و از علاقه یک مرد به مجری زن یک برنامه تلویزیونی میگوید. یعنی باز وسیلهای مدرن میخواهد یک ارتباط غیر ممکن را ممکن کند و بدیهی است که تنها، تنهایی را مشدد میکند.
داستان «دلام سنگین، زبانم تلخ» باز پا را فراتر میگذارد. به نوعی که دو شخصیت داستان، دارند درباره چیزی حرف میزنند که هر دو از اساس آن را قبول ندارند. پدر دختر معتقد است دختر در خانه شوهر است و شوهر اعتقاد دارد زن در خانه پدرش است. اگر در داستانهای قبلی ارتباط با تلفن یا تلویزیون انجام میشد و با شکست رو به رو میشد، در این داستان اساسا مورد بحث چیزی که است که طرفین حتی حضور فیزیکی آن را زیر سوال میبرند. اما داستان «بگذار همین طور ادامه پیدا کند» به زعم من، مانیفست ذهنی انسان مدرن ایرانی است. اگر هر اندیشمندی بخواهد با نسل جوان امروز ایرانی آشنا شود و سبب حرکات و خلقیات او را دریابد، بهترین راه، خواندن این داستان است تا با ذهنیت این گروه آشنا شود. این داستان علاوه بر آن که دارای امتیازهای خاص ادبی است، به لحاظ روانشناسی اجتماعی نیز اثری قابل مطالعه است.
اما برجستهترین داستان مجموعهی سمت تاریک کلمات، «خانه باید خانه باشد» است. در این داستان در ابتدا به نظر میرسد ارتباط به بهترین شکل به وجود آمده و دو سوی این ارتباط که زوج داستان باشند، به تفاهم کامل رسیدهاند. البته در داستان هیچگاه به این مسئله اشاره نمیشود که دو سوی این رابطه با مشکلی رو به رو شدهاند و یا از این به بعد خواهند شد اما این دو، با یکی دیگر از مظاهر دنیای مدرن مشکل دارند.
در دورهی کوچنشینی انسان، خانه تنها محلی برای سکونت بود زیرا محیطی موقتی بود. در دوره یکجا نشینی (به ویژه در دوره فئودالیته) البته خانه علاوه بر کارکرد مکانی برای زندگی، ویژگی زیباییشناسی نیز پیدا کرد زیرا قرار بود نسلهایی از یک خانواده در آن زندگی کنند. اما در دنیای مدرن و به ویژه پست مدرن، خانه هویت پیشین خود را از دست دارد (زیرا انسانها مجبورند در بسیاری از مواقع به خاطر مسائل اقتصادی، مرتب مکان خود را عوض کنند) دوباره خانه به امری موقت تبدیل شد اما همچنان زیباییشناسی دوره فئودالی را هم همراه خود داشت. در واقع در دنیای پستمدرن، زیباییشناسی دور فئودالی و کارکردگرایی دوره کوچنشینی، همراه و با هم در خانه نقش دارند که در ظاهر امری متناقض است که زوج داستان «خانه باید خانه باشد» دقیقا در پی همین تناقض است که قرار ندارند و باز ارتباط را دچار اغتشاش میکنند.
در پایان باید به این نکتهی مهم اشاره کنم که نویسندهی مجموعه داستان سمت تاریک کلمات، با این که همواره از یک موضوع سخن میگوید اما در هر داستان، ما را با قصهای متفاوت، زبانی متناسب با آن، فضاسازی متفاوت و... رو به رو میکند که تنها محصول ذهنیتی حرفهای در داستاننویسی است که حسین سناپور اینک به این میزان از پختگی رسیده است. به گونهای که مجموعه داستان او را میان مجموعه داستانهای سال جاری، متفاوت و قابل توجه کرده است.
اصل مطلب از محمد حسن شهسواری : بازنشر چند یادداشت در بارهی چند داستان